سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا




























قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو

این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو

گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین

به چه کار آیدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟

با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار

من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو

به گل روی تواش در بگشایم ورنه

نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو

گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است

بازهم باز بهارش نشمارم بی تو

با غمت صبر سپردم به قراری که اگر

هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو

بی بهار است مرا شعر بهاری ،آری

نه همین نقش گل و مرغ نیارم بی تو

دل تنگم نگذارد که به الهام لبت

غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

حسین منزوی


نوشته شده در چهارشنبه 92/12/28ساعت 10:29 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

واژه هایم نم کشیده اند

ببخش نداری ام را

اگر به کلبه ی فقیرانه ام سر زدی

به نگاهی گرم میهمانم کن...

من تمام اسفند را با تو نفس کشیده ام

هنوز تکیه بر بخاری می زنم

هنوز زمستان است

هنوز فنجانی چای داغ می چسبد

میهمان یک فنجان داغ درد و دل باش

کاش این زمستان را پایانی نبود

اما شکوفه ها فریاد می زنند

بهار نزدیکه...

لب پنجره می نشینم...

آسمانم امروز ابری است...

ناگهان پنجره گشوده می شود...

نسیمی خنک به درون اتاق می دود...

بوی تو ست انگار ...

که در مشامم می پیچد

ناگهان خیس می شوم از قطره ای احساس

چشمانم را می گشایم

انگار تو رفته ای...

 

 ++++++

حسش نبود عکس بذارم...

ساعت 16:19 دقیقه... 

 


نوشته شده در سه شنبه 92/12/20ساعت 12:34 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

روزی از این همه بی خبری خواهم مرد

روزی این درد مرا با خویش خواهد برد

------------------

 

انگار دیشب در رؤیایی آسمان را دیدم

وسعتش را بر چشمانم گسترده بود

آرام چشمانم را فرو بستم

سر به زیر و بی قرار گفتم

"دیدی آخر دنیا به آخر رسید...

ناگهان قطره بارانی به روی چشمانم چکید

و یک آن بغض بر گلویم چنگ زد

بغضی از جنس بی قراری هامان

در گلویم ماسید

وستعش همه ام را در بر گرفته بود

دل به دریا زدم

نگاهش کردم

چه ساعتی بود ... نمی دانم

واژه واژه سکوت بودیم

غزل غزل فریاد


نوشته شده در چهارشنبه 92/12/14ساعت 11:47 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

ماه ی نیست...

آسمانم ابری است

پرم از خالی ها

از خودم می پرسم

پس کجاست آبی ها

پس کجاست روشنا

چه شد آن مهتابی ها

دلم اما تنگ است

چه کنم با غم قلبی تنها

آسمانم ابری است

ماه ی نیست...

-------

آفتاب نوشت


نوشته شده در دوشنبه 92/12/12ساعت 11:5 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

اگر باران بودم

 انقدر می باریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم

اگر اشک بودم ... مثل باران بهاری به پایت می گریستم

اگر گل بودم... شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت میکردم

اگر عشق بودم ... آهنگ دوست داشتن را برایت مینواختم

ولی افسوس که

نه بارانم

نه اشک

نه گل

و نه عشق

وسعت آسمانت گرفته مرا

هرچه هست تویی

و جز تو چیزی نیست...

مگذار ماهت روی بگیرد و خسوف کند

حالا که در جاذبه ی خویش به مَدّش وا داشته ای

حالا که ماه را اسیر چشمان دریائی ات کرده ای

حالا که در خویش غرقش ساخته ای

مگر ماه جز آسمان کجا دارد که به آن پناه برد؟

----------------------

پ . ن :

و تو خودت خوبتر می دانی خوب من



نوشته شده در شنبه 92/12/10ساعت 4:9 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |


Design By : Pichak