سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.




























تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی...

 

 

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 92/3/28ساعت 11:48 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

اسفند را دوست داشت. چون مثل خودش سر به هوا بود نه تعلق خاطر به زمستان داشت و نه دلبسته ی بهار... بقول خودش یک جمهوری خودمختار بود لامذهب... چند روزی از جشن تولد سی سالگی اش می گذشت... با خود می اندیشید:

- سی چه عدد دهن پر کنی است! من دیگر از دنیای سرخوشی ام یک مرحله فراتر رفته ام، (بادی به غبغب انداخت و ادامه داد:) دیگر برای خودم کسی شده ام! بزرگ شده ام. دیگر آن دختر نازک نارنجی احساساتی نیستم.

رو ترش کرد و دوباره به خودش گفت:

- «آخه مگه میشه یه دختر اسفندی رو از احساسات و رویاهاش جدا کرد».

به تصمیمی که گرفته بود پوزخندی زد و در امتداد خیابان رد شکوفه های بهاری را تا انتها نفس کشید.

این روزها ذهنش درگیر بود. درگیر یک حس بلاتکلیف. ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 94/12/19ساعت 3:1 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

اینجا پنداری آخرِ دنیاست...

اینجا گم می شوی در حجم آیه های نور!

رها می شوی از دست های تشویش

تمام می شود دلواپسی ها

آغاز می شود آرامشی از جنس بی نهایت...

غرق می شوی در هدوء و سکون

تا هرچه رساتر فریاد سکوتت را بشنوند... آسمانیان...

گویی گل دسته ها دست به دعا گشوده و خود را تا آسمان امتداد داده اند

و می شنوی صدای بال ملائک را که در حجمی امن آرام گرفته اند...

توشه باید برگرفت از خوان نعمت الهی که در گستره ی این زمین امن گسترده شده...

همه ی ذرات هستی در حال بخششند...

قطره قطره نور... آیه آیه باران... می چکد بر جام وجودت و لبریز می شوی از هرچه حس مبهم غریب...

کنده می شوی از زمین... شوق پرواز در جام وجودت غوغا می کند  …

اصلا اینجا قوانین طبیعت به هم ریخته انددد...

آسمان، رحمت می بارد...

کبوتران نور می چینند و اسارت در صحن و سرای بانو برایشان "عین آزادی" است...

در این کویر، شکوفه های یاس جوانه می زنند...

 اینجا می شود از رؤیتِ گنبد طلا، مس وجود خویش را کیمیا کنی...

 اینجا می شود خود را با اشک جلا دهی و شفاف که شدی آن وقت خودش می شود خریدارت...

اینجا تسبیح گاهِ آینه هاست...

برای تمام عمرم کافیست...

دو رکعت نماز عشقی که خواندم... در گوشه ای  از سایه سار نگاهش...

قربةً إلی الله


پ.ن (1): حرف بسیار است و طاقت دلم کم... نوشتن از تو بی قرارترم می کند :"( ...


پ.ن (2): خواهر عزیزم، هور از دیدنت خوشحال هستم...

 


نوشته شده در سه شنبه 94/11/20ساعت 12:2 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |


دست در جیب

قدم بر می دارم روی سنگفرش های پیاده رو

برگ هایی که زیر پاهایم خِش.. خِش... جان می دهند، می گویند:

اصلا حواست نیست انگار...

پاییز آمده!

همان پاییز که روحت را سرشار از شاعرانگی می کرد...

بی اعتنا به خودکشی برگ ها به راهم ادامه می دهم

این بار آسمان صدایم می زند

گواه آن... صدای غرش و رعدی که زمین را به آسمان می دوزد

قطره اشکی از همان بالاها فرود می آید روی صورت رنگ پریده ام و نوازش می کند ترک هایی را که از این همه نبودنت بر سرش آوار شده...

همهمه ی عابران در کنارم غوغا می کند

اما انگار صدایی نمی شنوم

در این میان صدای دوره گردی حواسم را پرت خو دش می کند:

- سیب دارم سیب پاییزه!

چند قدم عقب برمی گردم و نگاهم از کتانی هایم اوج می گیرد و روی یک سیب سبز خال خالی فرود می آید

قرعه به نام آن سیب افتاده است انگار... چند لحظه بعد سیب در میان دستانم غلط می خورد

بویش می کنم... هووووووو

نگاهم به نگاه دوره گرد گره می خورد:

- واقعا پاییزه؟

- بله خانوم از اون پاییزه‌های دماونده... چند کیلو بکشم؟

مات نگاهش می کنم... گویی دوره گرد هم حواسش به پاییز نیست!

سیب بخت برگشته از لابلای انگشتانم سر می خورد

به راهم ادامه می دهم...

 

این همه عابر از کنارم رد می شوند

اما انگار یک چیزی بینشان کم است...

این همه آدم دارند هی از مقابل چشمانم رد می شوند

این همه آدم شبیه تو... نفس می کشند... راه می روند...

اما نمی شود که نمی شود...

هیچکدام تو نمی شود...

هر سال پاییز که از راه می رسید واژه هایم به افتخار تو پایکوبی می کردند و غزلی تر و تازه خلق می شد...

اما دیگر واژه هایم قحطی زده شده اند...

تو بگو... آخر این عابران چه می دانند؟!

حتی پاییز هم باتمام شاعرانگی اش... پیرِ نبودن تو شده...

اصلا این برگ های طفل معصوم دارند تقاصِ نبودن تو را پس می دهند!

آسمان هنوز دارد بغض هایش را می چلاند... اما هی بغض پشت بغض...

حجم وسیع نبودنت بر سینه ی زمان هم سنگینی می کند...

حالا خودت بگو با انصاف

من که در مقابل این ها ذره ای بیش نیستم...

چطور دوام بیاورم نبودنــت را?

پ.ن: این نوشته هیچ گونه مخاطب خاصی ندارد و صرفا داستان پردازی نگارنده است :)

 

 

 

 


نوشته شده در یکشنبه 94/6/29ساعت 10:6 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

 

انگار دیروز بود تو پیامرسون

پامو گذاشتم گیج و سرگردون

آدما همه غریبه بودن

حرف زدن باشون نبودش آسون

نوشته شده در سه شنبه 94/6/10ساعت 10:58 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

شرقی ترین افق


  •  شرقی ترین افقم باش...  

       آنقدر شرقی که

       دست هیچ حسودی به خط ممتد مژگانت نرسد

       و از همان بالاها طلوع را فریاد کن

       بر همه ی دل خستگی ام  بتابــ...

 

  •   معلم ترینم باش

      برایم ترجمه کن... ابهام حبس شده در نگاه مه آلودت را...

      که جان به لبم آورده...

      اصلا تفسیر کن برایم شرقی بودن را...

      همین فرمول را که روزی صدها بار در گوشم زمزمه می کنی:

      نور مساوی است با چشمانِ شرقیِ تو به توان بی نهایت، برایم بشکاف...

     همان که به گمانم به شوخی می گویی: نسبیت با همه دبدبه و کبکبه اش پیش آن لنگ انداخته...

 

  • دوردست ترینم باش...

      آنقدر دووور که حتی یک آن، اندیشه ی چنگ زدن به گوشه ی پیراهنت هم،

      به ذهن هیچ رقیبی خطور نکند!

      و

      به همان اندازه دست یافتنی باش...

      برای لحظه هایی که به خیالم ندارمــ ــت...

 

  • محرم ترینم باش

      مباد که راز موهایم را برای باد سرگردانی بگویی...

      که دیگر فاشم می کنی و خود

      سرگردان کوچه های بی قراری...

      بر باد رفتگی ام را ذره ذره آه می کشی...

 

  • گیرِ کلمات آشفته ام نباش

      من خود یک پا فرهنگستان نانوشته ام...

      که تو... فقط تو...

      باید کشفم کنی...

 

پ.ن:

(1) می دزدم  //  نگاهم را  //  این روزها  //  از هرچه که نباید ببینم و می بینم  //  و روحم را خط خطی می کند  //  همین دیدن های ل ا م ذ ه ب...

(2) آرومم گاهی... با نوشتن... شاید فقط همین...


نوشته شده در شنبه 94/4/13ساعت 11:48 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

تو لبت خندیــد و

رازِ خوشبختــی

.

.

.

دو قدم شــد نزدیک

مهربانـی گل کرد...

لای گلهــای حیـاط...

همه ی هستــی

غرق در حـس دل انگیزِ تفاهـم شد...

با همین یک لبخند

دلِ تبدارِ چکاوک لرزید...

عرق شرم زپیشانیِ شبنم غلطید...

آفتابــ هم همه پرتوِ خود را... به تن سرد شقایق بخشید...

غنچه مات و مبهوت... کوچه مان شد خوشحال...

من نگاهی دیدم سرشار...

از هیاهوی غزل های پر از ابهامی...

که مرا می برد به بن بست خیال...

مثل یک رؤیا بود...

مثل دل دادن... به صدای نفسِ خیسِ یک رود...

وسط همهمه ی شادی باغی...

که به خود می بالد

از حیاتی پربار...

در همین رؤیا بود...

گوئیا یک آن...

همه ی عمق وجودم گشت فریاد... ولی.. 

 از سکوت مبهم چشمانت...

همه ام شد تنها... یک آهـــ...



پ.ن (1): قرار بود این یه پست نوستالژیک باشه.. اما خب...

پ.ن(2): این گیج نوشت ها همچنان داره به ذهنم هجوم می آره...

پ.ن(3): میشه دعا کنید... برای مادر نازنینم؟


نوشته شده در چهارشنبه 94/3/6ساعت 10:47 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak