سفارش تبلیغ
صبا




























تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی...

 

 

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 92/3/28ساعت 11:48 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

روزهای عجیبی دارند می گذرند...

پائیز نیامده خمیازه می کشد برای رفتن به خوابِ زمستانی

دیگر برگ ها زرد و رنگ پریده نیستند...

باد چنگ می زند بر دامن ابرهایی که این روزها چنگی به دل نمی زنند و آنها را هورت می کشد بالا

تا باران هم گوشه ای کز کند برای نیامدن

تا آسمان هم همچنان با پیراهنِ آبی رنگ خود یکه تازی کند و فاتحانه زمین را در آغوش کشد

و آفتاب سرما را در خود ذوب کند

و آذر به تاخت برود و زمامِ زمان را به دست یلدا بسپارد

تا تمام شود این پائیزی که هنوز نیامده است...

در این میان

بیچاره شاعر چه عشق بازی ای کند با قلم

با پاییزی که هنوز نیامده

با ابرهایی که رفته اند

با بارانی که نیست

با برگهایی که رنگ پریده نیستند

با چترهایی که خیس نشده اند...

 

 

 

پ.ن: راستی چرا امسال پائیز نیامد...


نوشته شده در شنبه 96/9/11ساعت 11:6 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |


از یک زمانی به بعد...

آدمها سکوتت را بیشتر دوست دارند. آدمها خوب بلدند کاری کنند که نگاه کلماتت را از آنها بدزدی تا در پس گلویت بماسند و الفبای سکوت بر متن زندگی ات دیکته شود...

 

از یک زمانی به بعد...

دیگر نم نم باران هم حالت را خوب نمی کند. دیگر انگار نمی شود که آن آدم سابق بشوی. چنان ذره ذره دچار تغییر می شوی که حتی خودتت هم نمی فهمی .. یک آن به خودت می آیی می بینی دیگر این "خود" ت را نمی شناسی. از بس این کلمات لعنتی در گلویت حبس شده اند جز سکوت چیزی بر زبانت جاری نمی شود.

 

از یک زمان به بعد...

دیگر بر چشمانت که با آدمها حرفـ ـها داشت... مُهر سکوت می زنی. دیگر از آن پنجره های تبدار هم خبری نیست... پنجره چیزی نیست جز دو دریچه که در یک قاب، همدیگر را به آغوش فراموشی کشیده اند و زنگار خاموشی بر جانشان نشسته...

 

از یک زمانی به بعد...

قلمت دیگر یارای نوشتن ندارد... فقط باید بگذاری واژه ها بغض شوند و به گلویت چنگ بزنند و با تنهایی ات کلنجار روند... و با زبان بی زبانی به تو تلنگر بزنند که تو دیگر آن آدم سابق نیستی. گویی گوشه ای از خودت را در جایی از گذشته، در میان خاطراتی مبهم جا گذاشته ای که دیگر برگشتنی نیست...

 

آدمها خوب بلدند چطور و چه زمانی روحِ احساس را در تو بکشند و آن وقت راحت متهمت کنند به بی روح بودن... به بدقلق بودن... به سخت بودن!

 

درست در این زمان است که وجود خدا را بیشتر احساس می کنم. احساس می کنم وقتی همه پشت آدم را خالی می کنند آنجا همان نقطه ای است که به خدا می رسم و قلبا حس میکنم هوایم را دارد و راهی برایم باز کرده برای نزدیک شدن به خودش، به خودش که بی منت همراهیم می کند، بی توقع یاریم می کند، دلم را آرام و قرص می کند. خدا را شکر که خدا هست... حالا می فهمم «أ لیسَ اللهُ بکافٍ عبدَه» چه مفهومی دارد...

 

 

پ.ن: خدایا شکرت که تو هستی... تو برای بنده ات کافی هستی... و الا از بنده هایت که خیری ندیدیم...


نوشته شده در چهارشنبه 96/7/12ساعت 9:55 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

Image result for ?عمرمان میگذرد?‎


همیشه فکر می کنم هر چیزی قبل از آمدنش زیباتر و انتظارش شیرینتر از خود آن چیزیست که قرار است بیاید.

مثلا همین پاییز که از همین روزها در انتظار روزهای قشنگش هستیم و لحظه شماری می کنیم. وقتی می رسد معلوم نمی شود که کی آمد و کی رفت... مثل یک رؤیا..

شاید خاصیت این دنیا همین باشد... حتی بهترین رویدادهایش هم رؤیا و سرابی بیش نیست...

یا همینکه میگویند وصال پایان عشق است... گاهی اوقات نرسیدن ها ارزش آن چیز محبوب را بیشتر می کند...

عمرمان در همین انتظارها دارد سپری می شود و حواسمان نیست و در پس این انتظارها شاید در جستجوی آرامشی هستیم که هیچگاه نخواهد آمد.

گاهی دلم برای نوع انسان می سوزد که در جستجوی این آرامش یک عمر دست و پا می زند و آخرش می فهمد که نباید خود را اسیر زمان می کرد

و مهم و ارزشمند آن لحظه ی حال بود که سپری شد و رفت.

می گویند حضرت صاحب الزمان (عج) صاحب اصلی همین زمان و عمری هست که در اختیار ما قرار داده شده و اگر نتوانیم از آن درست استفاده کنیم آن دنیا بازخواستمان می کنند بابت امانتی که در آن خیانت کردیم.

آری من گمانم بر این است که این هم نوعی خیانت در امانت هست.

ای کاش به خودمان می آمدیم و این را درک می کردیم که یک فرصت بیشتر نداریم و اگر خدای نکرده فرصتمان بسوزد دیگر فرصت دومی در کار نیست.

نه عمرمان را تمدید می کنند و نه وقت اضافه ای برای جبران مافات می دهند. اگر این را درک کنی که همین است که هست، همین به دنیا می ارزد.

پس قدر این لحظه را بدان 


پ.ن 1: خودم انگار شبیه حرف هایم نیستم... این دنیا که به ما وفا نکرد... از خداوند می خواهم به آرامش آن سرا برساندم. آمین

پ.ن 2: سرگردان نوشتی صرفا برای خالی نبودن عریضه

 


 


نوشته شده در شنبه 96/5/21ساعت 10:47 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

ماشین به راه افتاد،چشمم خیس دریا بود
مبدا شب و مقصد برایم صبح فردا بود

انگار از تنگ بلوری کوچ می کردم
چون جاده‌ها رودی به سمت شهر دریا بود

شهری که نام شهریارش آسمان بانوست
ماهی که مثل آفتاب توس تنها بود

ماشین توقف کرد، گنبد داشت می‌تابید
گل دسته‌های مرقدش از دور پیدا بود

باور نمی‌کردم، ولی بانو کنار ِ در
انگار که چشم انتظار دیدن ما بود

نزدیک تر رفتم، جلو آمد، دلم لرزید
فرصت برای دردِ دل کردن مهیا بود

دستم به دامان ضریحت عاشقت هستم
دستی به موهایم کشید، انگار رویا بود

در مرمر دستان پاکش زود خوابم برد
شیرین‌تر از خواب تمام کودکی‌ها بود

اما صدای ساعت کوکی، خدای من...
هر آنچه دیدم خواب نه...
رویا نه...
اما بود


?? #سورنا_جوکار


نوشته شده در چهارشنبه 96/5/4ساعت 10:31 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

 

فی البداهه زیستیم

عُمری چنین

در میان مردمی که  طعم زندگی برایشان

مثل عطر سیب سرخ تازه رسته بود...

اما برای ما... چون صبر زردی

که طعم تلخِ آن، در تار و پودمان نشسته بود...

*

کودکی هایمان ... لی لی کنان

در کشاکش روزهایِ ناگهانگی

در میان بوته هایِ سبز باغچه...

در زوایای پنهان تاک های بی قرار

غافل از غمی که می کرد... در عمق چَشمان مادر، گذار...

غرق بازیِ جهنم-بهشت مان گذشت...

زندگیِّ چونان بهشت مان گذشت...

*

فی البداهه زیستیم

غافل از آنکه دست روزگار

لابلای لحظه های زندگی...

چه نقشه ها برایمان کشیده بود...

*

لیک می ستایم این بداهه زیستن را

زیرا که او که بالا سر همه است

گفته بر سختی های بیش و کمت بساز

و در کنار هر سختی آسانی است

همچنان که در آغوش هر گُلی، گُل کرده خار...


نوشته شده در شنبه 96/1/19ساعت 3:35 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

زندگی جاریست

    در تن یخ زده ی بهمن ماه

           در شب تاریکی که بر آن تابیده است

                 روی قرصِ یک ماه...


پشت پلکِ اسفند رویشی در راه است

زندگی می خندد

   پشت پرچین بهار

      در پس کوچه ی نور

         لابلای گل سنبل گل یاس...


گوئیا می بینم

      مادرم با لبخند سفره ای می چیند

               که در آن نان و بساطِ... عشق و امّید براه...


و خداوند در این نزدیکی

         بر حوالی زمین

              می کند از سر لطف خداوندی اش هر لحظه نگاه


و زمان منتظر مطلع فجر

        سپری می شود اما جانکاه

                شاید آن روز گشایش

                               روز آغازِ  زمین

                                     آنقدر دور نباشد دیگر

 و قدم بگذارد بر...

       چشم رنجورِ زمین

             ناگهان حضرت ماه... 


نوشته شده در چهارشنبه 95/11/27ساعت 10:42 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak