سفارش تبلیغ
بستۀ پیشنهادی وب هاست ایران




























تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد

دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی...

 

 

 


نوشته شده در یادداشت ثابت - دوشنبه 92/3/28ساعت 11:48 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

Image result for ?عمرمان میگذرد?‎


همیشه فکر می کنم هر چیزی قبل از آمدنش زیباتر و انتظارش شیرینتر از خود آن چیزیست که قرار است بیاید.

مثلا همین پاییز که از همین روزها در انتظار روزهای قشنگش هستیم و لحظه شماری می کنیم. وقتی می رسد معلوم نمی شود که کی آمد و کی رفت... مثل یک رؤیا..

شاید خاصیت این دنیا همین باشد... حتی بهترین رویدادهایش هم رؤیا و سرابی بیش نیست...

یا همینکه میگویند وصال پایان عشق است... گاهی اوقات نرسیدن ها ارزش آن چیز محبوب را بیشتر می کند...

عمرمان در همین انتظارها دارد سپری می شود و حواسمان نیست و در پس این انتظارها شاید در جستجوی آرامشی هستیم که هیچگاه نخواهد آمد.

گاهی دلم برای نوع انسان می سوزد که در جستجوی این آرامش یک عمر دست و پا می زند و آخرش می فهمد که نباید خود را اسیر زمان می کرد

و مهم و ارزشمند آن لحظه ی حال بود که سپری شد و رفت.

می گویند حضرت صاحب الزمان (عج) صاحب اصلی همین زمان و عمری هست که در اختیار ما قرار داده شده و اگر نتوانیم از آن درست استفاده کنیم آن دنیا بازخواستمان می کنند بابت امانتی که در آن خیانت کردیم.

آری من گمانم بر این است که این هم نوعی خیانت در امانت هست.

ای کاش به خودمان می آمدیم و این را درک می کردیم که یک فرصت بیشتر نداریم و اگر خدای نکرده فرصتمان بسوزد دیگر فرصت دومی در کار نیست.

نه عمرمان را تمدید می کنند و نه وقت اضافه ای برای جبران مافات می دهند. اگر این را درک کنی که همین است که هست، همین به دنیا می ارزد.

پس قدر این لحظه را بدان 


پ.ن 1: خودم انگار شبیه حرف هایم نیستم... این دنیا که به ما وفا نکرد... از خداوند می خواهم به آرامش آن سرا برساندم. آمین

پ.ن 2: سرگردان نوشتی صرفا برای خالی نبودن عریضه

 


 


نوشته شده در شنبه 96/5/21ساعت 10:47 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

ماشین به راه افتاد،چشمم خیس دریا بود
مبدا شب و مقصد برایم صبح فردا بود

انگار از تنگ بلوری کوچ می کردم
چون جاده‌ها رودی به سمت شهر دریا بود

شهری که نام شهریارش آسمان بانوست
ماهی که مثل آفتاب توس تنها بود

ماشین توقف کرد، گنبد داشت می‌تابید
گل دسته‌های مرقدش از دور پیدا بود

باور نمی‌کردم، ولی بانو کنار ِ در
انگار که چشم انتظار دیدن ما بود

نزدیک تر رفتم، جلو آمد، دلم لرزید
فرصت برای دردِ دل کردن مهیا بود

دستم به دامان ضریحت عاشقت هستم
دستی به موهایم کشید، انگار رویا بود

در مرمر دستان پاکش زود خوابم برد
شیرین‌تر از خواب تمام کودکی‌ها بود

اما صدای ساعت کوکی، خدای من...
هر آنچه دیدم خواب نه...
رویا نه...
اما بود


?? #سورنا_جوکار


نوشته شده در چهارشنبه 96/5/4ساعت 10:31 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

 

فی البداهه زیستیم

عُمری چنین

در میان مردمی که  طعم زندگی برایشان

مثل عطر سیب سرخ تازه رسته بود...

اما برای ما... چون صبر زردی

که طعم تلخِ آن، در تار و پودمان نشسته بود...

*

کودکی هایمان ... لی لی کنان

در کشاکش روزهایِ ناگهانگی

در میان بوته هایِ سبز باغچه...

در زوایای پنهان تاک های بی قرار

غافل از غمی که می کرد... در عمق چَشمان مادر، گذار...

غرق بازیِ جهنم-بهشت مان گذشت...

زندگیِّ چونان بهشت مان گذشت...

*

فی البداهه زیستیم

غافل از آنکه دست روزگار

لابلای لحظه های زندگی...

چه نقشه ها برایمان کشیده بود...

*

لیک می ستایم این بداهه زیستن را

زیرا که او که بالا سر همه است

گفته بر سختی های بیش و کمت بساز

و در کنار هر سختی آسانی است

همچنان که در آغوش هر گُلی، گُل کرده خار...


نوشته شده در شنبه 96/1/19ساعت 3:35 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

زندگی جاریست

    در تن یخ زده ی بهمن ماه

           در شب تاریکی که بر آن تابیده است

                 روی قرصِ یک ماه...


پشت پلکِ اسفند رویشی در راه است

زندگی می خندد

   پشت پرچین بهار

      در پس کوچه ی نور

         لابلای گل سنبل گل یاس...


گوئیا می بینم

      مادرم با لبخند سفره ای می چیند

               که در آن نان و بساطِ... عشق و امّید براه...


و خداوند در این نزدیکی

         بر حوالی زمین

              می کند از سر لطف خداوندی اش هر لحظه نگاه


و زمان منتظر مطلع فجر

        سپری می شود اما جانکاه

                شاید آن روز گشایش

                               روز آغازِ  زمین

                                     آنقدر دور نباشد دیگر

 و قدم بگذارد بر...

       چشم رنجورِ زمین

             ناگهان حضرت ماه... 


نوشته شده در چهارشنبه 95/11/27ساعت 10:42 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

با توجه به اینکه حقیر مدتی افتخار همکاری با مجله پارسینامه را داشته و با مطالب تولیدی مختلفی سر و کار داشته ام، در مورد نگارش متون ادبی چند نکته به نظرم می رسد که صلاح دیدم به هم بلاگی های خوبم منتقل کنم:

- حس:

      نوشتن حس می خواهد. اگر حس به واژه ها تزریق نشود دیگر زنده نیستند، واژه ها که زنده نباشند متن پویا نمی شود و خواننده با دیدن متن ناپویا دل زده می شود از واژه ها، از متن، اصلا از خواندن!

واژه ها باید در تار و پود ذهن خواننده بنشینند و إلا درِ نوشتن را باید تخته کرد -ولو برای مدتی اندک- و به ذهنِ نگارنده، فرصت بازسازی داد.

حسِّ نوشتن، مانند برف بموقع زمستانی است که در دل زمین خشکیده می نشیند تا دیگر بار بهاری از آن زاده شود و مشام زندگی را مدهوش خود کند. حس نیز باید در دل و جان کلمه بنشیند و خواننده را مجذوب کند.

 

- ظاهر مطلوب:

      داشتن ظاهری مطلوب از ضروریات یک متن خوب است. نویسنده چنان باید با مهارت واژه ها را در کنار هم قرار دهد که بشود گفت: «هلو برو توگلو»  : ) آنقدر که بشود مثل چایی خوش طعم آن را سر کشید. نویسنده باید بداند که هر واژه را دقیقا کجای متن جاگذاری کند تا متن جلوه ای زیباتر بیابد.

 

- خلاقیت:

      شاید بشود گفت بدون این عنصر دیگر نویسندگی مفهوم خود را از دست می دهد. اصلا با این عنصر است که متن آفریده می‌شود. خدای ما خالق است و این صفت خداوندی می تواند در مخلوق تجلی پیدا کند. همانطور که یک انسان می تواند از درون خویش انسانی بیافریند. در نویسنده هم این قوه ی زیبای الهی در آفرینش یک متن تجلی می یابد. نویسنده باید بکوشد در فرایند نویسندگی خلاقیتهایی از خود نشان دهد و از اصطلاحات نو و مفاهیم خلاقانه استفاده کند و خلاقیت ذهنی خویش را به نمایش بگذارد.

 

- هدف، محتوا و مفهوم:

      نویسنده باید از خلق یک اثر در پی هدفی باشد و بخواهد مفهومی را به خواننده منتقل کند. محتوای متن باید دارای بار و ارزش ادبی باشد و از لحاظ مفهومی اثر گذار در خواننده. حواسمان باشد نکند خدای نکرده به جایی برسیم که هر چه به ذهنمان می آید را روی کاغذ بیاوریم و بگوییم خب این هم یک متن جدید.

 

انتهای پیام/م. سعیدی

 

 

پ.ن: در ابتدا می خواستم فقط در مورد حسِّ متن صحبت کنم و قصد نداشتم موارد را به تفکیک بیان کنم چون خود را صاحب نظر در این حیطه نمی دانم. این فقط دغدغه ای بود که می خواستم به عزیزانی که به دنبال پیشرفت در نویسندگی هستند منتقل کنم چرا که در پارسی به تازگی شاهد متن‌هایی هستیم که علی رغم تلاش و زحمت نویسنده، آن حسِّ خوب را به آدم منتقل نمی‌کنند و بنده بشخصه از این مسئله ناراحتم.


نوشته شده در شنبه 95/10/4ساعت 2:25 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

در این وادی مقدس که گام نهادی

نعلیـن از پای بر کن (1)

اذن بگیـر از صاحب خانه(2)

مبادا که دل مادری با چادری خاکی به درد آید...

با طمأنینه از صحن و سرا عبور کن

در میانه ی ایوان طلا ذکر "یا ضامن" بر لب... به احترام بایست

و بُغض هایت را از گوشه چشمانت فرو ریز

«یک دست آب سقاخانه» و

«یک دست زیارت نامه اش»

اینجاست که شعرها عاشق می شوند و اینچنین شور می گیرند:


«یک دست جام باده» و

«یک دست زلف یار»

رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوسـت...


اینجا پنجره ای دارد که در هایش رو به آسمان باز است

جنسش از فولاد است و قلب های فولادی را در خود آب می کند..

عطر این حرم گویی که پیراهن یوسف است... چشم دل را بینا می کند

اینا تجسمی از بهشت است... تجسمی زمینی

خوان نعمت ولی نعمتت گسترده است... تا تو چه اندازه توشه برگیری...


-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن: (1): «فَاخْلَعْ نَعْلَیْکَ * إِنَّکَ بِالْوَادِ الْمُقَدَّسِ طُوًى» {کفشهای خود را بیرون آور، که تو در سرزمین مقدس طوی هستی.}  (طه-12)

پ.ن: (2): «یا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا لا تَدْخُلُوا بُیُوتاً غَیْرَ بُیُوتِکُمْ حَتَّى تَسْتَأْنِسُوا وَ تُسَلِّمُوا عَلى‏ أَهْلِها ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ * فَإِنْ لَمْ تَجِدُوا فِیها أَحَداً فَلا تَدْخُلُوها حَتَّى یُؤْذَنَ لَکُمْ وَ إِنْ قِیلَ لَکُمُ ارْجِعُوا فَارْجِعُوا هُوَ أَزْکى‏ لَکُمْ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ عَلِیمٌ»{ای کسانیکه ایمان آورده اید، به خانه کسی غیر از خانه خودتان داخل نشوید، تا آنکه آشنایی دهید و بر اهل آن سلام کنید،این برای شما بهتر است ، شاید که متذکر شوید. اگر کسی را در آنجا نیافتید، وارد نشوید تا زمانیکه به شما اجازه داده شود و اگر به شما گفته شد که باز گردید،بازگشته و وارد نشوید، که این برای شما پاکیزه تر است و خداوند به آنچه انجام می دهید داناست. } (نور- 27 و 28)

پ.ن(3): آقاجان؟ باز هم خواب دیده ام . نکند تو می خواهی تعبیر شوی...


 


نوشته شده در شنبه 95/6/6ساعت 12:18 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak