سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا




























 

برای آمدنت دیر می شود، برگرد

 

برای آمدنت دیر می شود، برگرد

زمان ز پرسه زدن سیر می شود، برگرد

 در انتظار تو با کوله باری از وحشت

زمین دوباره زمین گیر می شود، برگرد

 برای روشنی چشم آسمان، خورشید

میان چشم تو تکثیر می شود، برگرد

 همیشه جای تو در لحظه هایمان خالیست

غروب جمعه که دلگیر می شود، برگرد

 و جمعه ای که بیایی، تمام عرش خدا

به سمت خاک سرازیر می شود، برگرد


نگار جمشیدنژاد

 


نوشته شده در پنج شنبه 92/5/31ساعت 11:32 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

فرض کن حضرت مهدی به تو ظاهر گردد

ظاهرت هست چنانیکه خجالت نکشی؟

باطنت هست پسندیده ی صاحب نظری؟

خانه ات لایق او هست که مهمان گردد؟

لقمه ات در خور او هست که نزدش ببری؟

پول بی شبهه و سالم ز همه داراییت...

داری آنقدر که یک هدیه برایش بخری؟

حاضری گوشی همراه تو را چک بکند؟

با چنین شرط که در حافظه دستی نبری!

واقفی بر عمل خویش تو بیش از دگران

میتوان گفت تو را شیعه ی اثناعشری


نوشته شده در شنبه 92/5/26ساعت 6:48 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه‌ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه‌ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است

تو از بلندی ایوان به باغ می‌نگری
درخت‌ها و چمن‌ها و شمعدانی‌ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می‌نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته‌اند
ترا به نام صدا می‌کنند

هنوز نقش ترا از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت‌ها لب حوض
درون آینه‌ی پاک آب می‌نگرند

تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو در ترانه‌ی من
تو نیستی که ببینی چگونه می‌گردد
نسیم روح تو در باغ بی‌جوانه‌ی من

چه نیمه شب‌ها کز پاره‌های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنان‌که دلم خواسته است ساخته‌ام

چه نیمه شب‌ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می‌کند تصویر
به چشم هم‌زدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته‌ام

به خواب می‌ماند
تنها به خواب می‌ماند
چراغ، آینه، دیوار بی تو غمگینند

تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می‌گویم

تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می‌شنوم

تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دراین خانه ست
غبار سربی اندوه، بال گسترده است

تو نیستی که ببینی دل رمیده‌ی من
به‌جز تو یاد همه چیز را رها کرده است

غروب‌های غریب
در این رواق نیاز
پرنده‌ی ساکت و غمگین
ستاره‌ی بیمار است

دو چشم خسته‌ی من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی ...


نوشته شده در دوشنبه 92/5/21ساعت 4:43 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

در بحث نجوم اگرچه دقت شده است

اذهان همه دچار غفلت شده است!

وقتی که هنوز غایب است آن آقا...

یعنی چه هلال ماه رویت شده است؟!



برای سلامتی و ظهورشان صلوات


نوشته شده در دوشنبه 92/5/21ساعت 3:59 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

ای منتظران گنج نهان می آید ....

آرامش جان عاشقان می آید....

بر بام سحر طلایه داران ظهور.....

 

گفتند که صاحب الزمان می آید


نوشته شده در دوشنبه 92/5/21ساعت 3:49 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

   و چقدر سخت است


   که این عزیزترین عید را


   بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم…



نوشته شده در شنبه 92/5/19ساعت 3:42 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام
با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد 
 

یا صاحب الزمان 

 

 

+++

این شعر رو یکی از دوستان عزیز پیشنهاد دادند تا در وبلاگم بذارم... خودم که خیلی خوشم اومد ازش... امیدوارم شما دوستان هم خوشتون بیاد.


نوشته شده در چهارشنبه 92/5/16ساعت 3:6 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

   1   2      >

Design By : Pichak