سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ




























آخرش یک روز... یک ثانیه هم از عمرم که باقی مانده باشد کِز می کنم در دنج ترین گوشه ی نگاهت

و با تو می سرایم شعرِ نابِ بـ ـاران را...

یک جوری جا خشـک می کنم در مردمک چشمانت... که یکجا خشکــت بزند از این همه حضور!...

جوری که ندانی من هستم یا اشک که اینگونه بر تو می بارم...

آن وقت اگر دلت خواست مرا بیرون کنی... مرد بودی گریه کن!

آخرش یک روزی بیدار می شوم از این همه رؤیا... و همه ی کابوس ها را نقش بر آب می کنم

می شوم واقعیـتِ مطلق!... آن وقت اگر دل داشتی کمی رؤیا بباف...

برای یک روز هم که شده همه ی خودم را حبس می کنم در جذبه ی یک نیم نگاه...

آنچنان که مات بمانی از هجوم ناگهانی یک دنیا آرامِــش...

آن وقت اگر توانش را داشتی نگاهت را از من بگردان...


 


پ.ن: می شود...آخرش یک روزی... فقط و فقط اگر از قدرت آفرینش تخیل در یک اسفندی  چیزی بدانی... 


نوشته شده در جمعه 93/10/26ساعت 11:5 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

http://axgig.com/images/44485769336204293291.jpg

چشمانش را گشود

داشت اذان می گفت

احساس می کرد سبک شده

شبیه گنجشگکی مشتاق پرواز

می خواست اوج بگیرد

آنقدر برود تا به خدا برسد

بر لبانش تبسمی آرام جاری بود

بر سجاده اش جای گرفت

با آنکه می دانست همه ی اینها خواب بوده..  ولی قلبش لبریز از شادی بود

نماز عشق برپا کرد... و چشمانش بر سر سجاده آرام گرفتند

.

هوا کمی روشن شده بود که پنجره را گشود... ذرات مه ناگهان بر صورتش دویدند...

نگاهی به شمعدانی های لب پنجره انداخت و با خود گفت:

شما چرا این همه خندانید

داشت می رفت

صدای کو کو شنید

برگشت و لبخندی زد و گفت:

بی قراری نکنید سلامتان را به کبوترانش خواهم رساند...

باران هم سرآسیمه آمد به بدرقه...

و پشت سرش قطراتی از محبت خویش پاشید...

قطار رفت و خیلی از آرامش را با خود برد...

.

قلبش آنقدر تند می زد که کم مانده بود از سینه بزند بیرون

پاهایش سست بود

قدم هایش می لرزید

سر به زیر انداخته بود

یک آن احساس کرد دیگر نای رفتن ندارد

چمدان از لابلای دستانش سر خورد...

آرام آرام سرش را بالا گرفت

آنچه می دید قابل وصف نبود

دست به سینه ایستاد و بغضش شکست و زیر لب گفت:

دیدی آخر آمدم :"(


السلام علیک یا شمس الشموس و یا انیس النفوس


سلام بر تو ای امام رئــوف ای شاه طـــوس


نوشته شده در پنج شنبه 93/10/4ساعت 2:52 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |


Design By : Pichak