سفارش تبلیغ
صبا




























اسفند را دوست داشت. چون مثل خودش سر به هوا بود نه تعلق خاطر به زمستان داشت و نه دلبسته ی بهار... بقول خودش یک جمهوری خودمختار بود لامذهب... چند روزی از جشن تولد سی سالگی اش می گذشت... با خود می اندیشید:

- سی چه عدد دهن پر کنی است! من دیگر از دنیای سرخوشی ام یک مرحله فراتر رفته ام، (بادی به غبغب انداخت و ادامه داد:) دیگر برای خودم کسی شده ام! بزرگ شده ام. دیگر آن دختر نازک نارنجی احساساتی نیستم.

رو ترش کرد و دوباره به خودش گفت:

- «آخه مگه میشه یه دختر اسفندی رو از احساسات و رویاهاش جدا کرد».

به تصمیمی که گرفته بود پوزخندی زد و در امتداد خیابان رد شکوفه های بهاری را تا انتها نفس کشید.

این روزها ذهنش درگیر بود. درگیر یک حس بلاتکلیف. ادامه مطلب...

نوشته شده در چهارشنبه 94/12/19ساعت 3:1 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |


Design By : Pichak