سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا




























29-9-1391-IMAGE634915125680294488111.jpg 

باز هم تقویم یک دور چرخیده و

باز هم آمده بود آن روزهای غریبانه

آسمان بارانی بود

نشسته بود زیر کرسی مادربزرگ و با خود فکر می کرد

ناخودآگاه کلمه ای به ذهنش هجوم آورد...

سه سالگی

سه ساله یعنی آغوش پرمهر مادر...

سه ساله یعنی دست نوازش پدر..

سه ساله یعنی حواست باشد یک وقت نگویی از گل نازکتر!...

سه سالگی یعنی شیرین زبانی...

دختر هم که باشی می شوی عزیز دردانه ی بابا...

دختر بچه که برای بابا لوس نشود نمی شود...

دختربچه که از سر و کول بابا بالا نرود نمی شود...

.

یک آن چشمانش را بست...

ناگهان

دختربچه ی سه ساله ای را دید که می دوید...  بابا موهایش را بافته بود...

آن طرف تر نامردمانی در پی اش روان بودند...

به او که رسیدند به جای دست نوازش، صورتش را با سیلی زمخت و خشن مردانه سرخ کردند...

گیسوان بافته اش را به دست باد سپردند و سرگردانِ خارهای بیابانش کردند...

گوشواره هایش را نگو... به غارتش بردند...

لب تشنه سوار بر اشتران بی زین و برگش کردند...

با نی و چوب به پیکر نازنینش لطمه زدند...

دختر بچه، موهای پریشان، دست و پای زخمی،

دختر بچه، خسته، تکیده، لب تشنه،

این ها همه به کنار...

وقتی بی تابی کرد و بابا را خواست...

بابا را برایش آوردند...

اما نه...

این که بابا نبود...

سر بریده ای در آغوشش گذاشتند و گفتند این هم بابایت :"(

اما... این سر بریده بود یا نور علی نور؟

راستی که نور علی نور بود...

 رأس بریده ات ... حُـــــ  سِیـــن :"(

.

چشمانش را گشود

آسمان هنوز می بارید...

عصر روز دهم بود

هنوز هم ناله های کودکی سه ساله در گوشش طنین انداز بود...



نوشته شده در یکشنبه 93/8/18ساعت 8:57 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |


Design By : Pichak