سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ




























s.jpg

 

من را نمی شناخت کسی اینجا، گم نامم و به نام تو می نازم

شادم که مثل عده معدودی،شعری برای نام نمی سازم

 

 

شعرم برای توست شعاری نیست،کشتی برای موج سواری نیست

باور مکن که دل به زمین دادم،وقتی تویی بهانه پروازم

 

 

هر جا که نام نامی تو آنجاست،قلبم بهانه غزلی دارد

این سوز ریشه ای ازلی دارد،پس با غم عزیز تو دمسازم

  

شعرم اگر چه هیچ نمی ارزد،سوزانده است نام و نشانم را

می سوزم و به هیزم ابیاتم،بیتی به عشق شعله می اندازم

  

یا صاحب الزمان و زمین موعود،دانای هرکه آمد و هر چه بود

گم نامم و تویی تو،که می دانی،تنها به نام سبز تو می نازم

 

نغمه مستشار نظامی


نوشته شده در شنبه 92/8/25ساعت 1:46 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

برف از بس که در این باد ، پریشان شد و ریخت

رفت و خود را به بیابان زد و باران شد و ریخت

شمع و پروانه یکی ، مسجد و میخانه یکی

بس که باید همه در پای تو ویران شد و ریخت

مست می آمد و آن باده که در دستش بود

آبروی دو جهان بود ، مسلمان شد و ریخت

آبروی دو جهان ، خون گلوی دو جهان

اشک های تو در آن سوی بیابان شد و ریخت

لب این رود نشست و کفِ آبی برداشت

که نگاهش به تو افتاد و پشیمان شد و ریخت

ای که نزدیک تری از رگ گردن به بهار

غنچه ات قطره ای از خون شهیدان شد و ریخت

مهدی جهاندار


نوشته شده در جمعه 92/8/24ساعت 3:9 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

در جـاده‎های مه آلـود انتـظار
من مانده‎ام با دلی تنگ و بی‎قرار
بـا آیـه‎های عاشــقانه می‎روم
از کوچه زمسـتان در پی بهــار
تصــویـر کاج کهنــسال آرزو
در قاب چشـم افق مانـده یادگار
آن سـوگلی با همه مهـربانی‎اش
آید ز مـرز غــزل های ماندگار
او می‎رسد کنون با خنده‎های ناب
از پلـکان طـــلایی افتــخار
بـا واژه‎های زلال سـپید عشـق
از پشت قلـه غیبت رســد نگـار
در مخمل سبز سحر شـود ‹‹رهـا››
این قامت دریـا که گشته رهسپار

بهروز قاسمی((رها((


نوشته شده در شنبه 92/8/18ساعت 11:27 صبح توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |

122.jpg

سرم را می زنم از بی کسی گاهی به درگاهی

نه با خود زاد راهی بردم از دنیا، نه همراهی

 

اگر زاد رهی دارم همین اندوه و فریاد است

"نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی"

 

غروبی را تداعی می کنم با شوق دیدارش

تماشا می کنم عطر تنش را هر سحرگاهی

 

دلم یک بار بویش را زیارت کرد... این یعنی

نمی خواهد گدایی را براند از درش شاهی

 

نمی خواهم که برگردد ورق، ابلیس برگردد

دعای دست می گویی، چرا چیزی نمی خواهی؟

 

از این سرگشتگی سمت تو پارو می زنم مولا!

از این گم بودگی سوی تو پیدا می کنم راهی

 

به  طبع طوطیان هند عادت کرده ام ، هندو

 همه شب  رام رامی گفت و من الله اللهی

 

هلال  نیمه ی شعبان رسید و داغ دل نو شد

دعای آل یاسین خوانده ام با شعر کوتاهی

 

اگر عصری ست یا صبحی تو آن عصری تو آن صبحی

اگر مهری ست یا ماهی  تو آن مهری تو آن ماهی

 

دل مصر و یمن خون شد ز مکر نابرادرها

یقین دارم که تو آن یوسف افتاده در چاهی

علیرضا قزوه


نوشته شده در چهارشنبه 92/8/8ساعت 2:12 عصر توسط در انتظارِ آفتاب نظرات ( ) |


Design By : Pichak